![]() ایام شهادت ام الائمه سید النساء العالمین حضرت زهرا سلام الله علیها بر قطب عالم امکان مهدی موعود عج و شیعیان جهان تسلیت باد باز هم موسم پرپر شدن گل آمد
باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد
آسمان دل ما ابرى و بارانى شد
دیده را موسم اشک و گهرافشانى شد
دل بىسوز و گداز از غم زهرا دل نیست
دل اگر نشکند از ماتم او، جز گل نیست
خون و اشک از دل و از دیده ما مىجوشد
فاطمه صورت خود را ز على مىپوشد
عمر کوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است
قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است
رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
با دل خسته و بشکسته على تنها ماند
اثر دستستم از رخ نیلى نرود
هرگز از یاد على، ضربتسیلى نرود
با على راز نگفتى تو زبازوى کبود
باپدرگوى که بعد از تو چه بود و چه نبود
شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا
مرگ جانسوز چرا؟ دفن غریبانه چرا؟
داغ ما آتش و میخ در و سینه است هنوز
مدفن گمشده در شهر مدینه است هنوز
باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است
سنت دفن شبانه ز تو باقى مانده است
|
|
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذ ره اي نا چيز صدايم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هديه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زيبايت منم نزديك تر از توبه تو اينك صدايم كن رها كن غير ما را، سوي ما باز آِ منم پرو د گار پاك بي همتا منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست ميدارم تو بگشا گوش دل پرورد گارت با تو مي گويد تو را در بيكران دنياي تنهايان رهايت من نخواهم كرد بساط روزي خود را به من بسپار رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي كن عزيزا، من خدايي خوب مي دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكي يا صدايي، ميهمانم كن كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست ميدارم طلب كن خالق خود را بجو ما را تو خواهي يافت كه عاشق ميشوي بر ما و عاشق مي شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاك باايمان قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو را در بهترين اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكيه كن بر من قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور قسم بر اختران روشن، اما د ور رهايت من نخواهم كرد بخوان ما را كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟ تو بگشا لب تو غير از ما، خداي ديگري داري؟ رها كن غير ما را آشتي كن با خداي خود تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر كس به جز با ما، چه مي گويي؟ و تو بي من چه داري؟هيچ! بگو با من چه كم داري عزيزم، هيچ!! هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه خود آفريدم من ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي ز يباتر از خورشيد زيبايم تويي والاترين مهمان دنيايم كه دنيا، چيزي چون تو را، كم داشت تو اي محبوب تر مهمان دنيايم نمي خواني چرا ما را؟؟ مگر آيِا كسي هم با خدايش قهر ميگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشكستي ببينم، من تو را از در گهم راندم؟ اگر در روزگار سختيت خواندي مرا اما به روز شاديت، يك لحظه هم يادم نميكردي به رويت بنده من، هيچ آوردم؟؟ كه مي ترساندت از من؟ رها كن آن خداي دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را اين منم پرور دگار مهربانت، خالقت اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي به پيش آور دو دست خالي خود را با زبان بسته ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم غريب اين زمين خاكيم آيا عزيزم، حاجتي داري؟ تو اي از ما كنون برگشته اي، اما كلام آشتي را تو نميداني؟ ببينم، چشم هاي خيست آيا ،گفته اي دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما اينك وضويي كن خجالت ميكشي از من بگو، جز من، كس ديگر نمي فهمد به نجوايي صدايم كن بدان آغوش من باز است براي درك آغوشم شروع كن يك قدم با تو
تمام گامهاي مانده اش، با من ... |
|
صبر خدا
عجب صبري است مر او را***به تشويقش بگو هورا
که گر من جاي او بودم***خلايق جمله مي سودم
ز شر و فتنه عالم***که بر مي گردد از آدم
فتن از ريشه مي کندم***چهي در بيشه مي کندم بني آدم در آسايش ***نمايم چهره آرايش
يکايک ظلم و افسانه***زدايم من از اين خانه
خدا را بنده مي بايد***هر او را شرم و غم شايد
الهي بر حق خوبان***مرا کن جزو محبوبان
مکن از درگهت دورم***که من در تارکي کورم
شباهنگام د رصحرا***مکن اين بنده را تنها
مرا طوق گدائي ده***بمن از آنچه خواهي ده |
|
سلام . ماه مبارك هم داره تموم مي شه و خدا داره سفره رحمتش رو جمع مي كنه . اما بار يه مسئوليت يزرگ روي شونه هامون سنگيني مي كنه اونم عهدي كه باهاش بستيم . از پس شبي كه در پرتو افشاني آخرين استغاثههاي رمضاني ردي از تاريكي بهتن نداشته، "فطر" رونمايي ميكند.
خدايا، بر محمد و آلش رحمت فرست، و مصيبت رفتن ماه ما را جبران كن، و روز عيد و روزه گشودنمان را بر ما مبارك ساز و آن را از بهترين روزهائى قرار ده كه بر ما گذشته است؛ جالب ترين روزها براى عفو، و پاك كنندهترين روزها براى گناه و گناهان پنهان و آشكار ما را بيامرز. خدايا، با بيرون رفتن اين ماه، ما را از گناهانمان بيرون آور، و همراه خارج شدنش ما را از بدي هامان خارج ساز. و ما را از خوشبختترين اهل اين ماه به وسيله اين ماه، و از پرنصيبترين ايشان در اين ماه و از بهرهمندترين ايشان در اين ماه قرار ده . خدايا، هر كس كه اين ماه را چنانكه شايسته رعايت است رعايت كرده، و حرمتش را چنانكه شرط نگهدارى است نگاه داشته، و به حدودش چنانكه شايسته قيام است به پاخاسته، و از گناهان خود، چنانكه حق پرهيزكارى است، پرهيز كرده، يا به وسيله تقربى به تو نزديكى جسته؛ كه تو را از خود راضى، و رحمتت را به او معطوف ساخته ، پس مانند آنچه به او بخشيدهاى از توانگرى خود بما ببخش، و چندين برابر آن را از فضل خود بما عطا كن. زيرا كه فضل تو كاستى نمىگيرد، و خزانههايت نقصان نمىپذيرد، بلكه افزون مىشود، و كانهاى احسان تو، فانى نمىشود، و همانا كه بخشش گوارا، بخشش تو است. خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و مانند ثواب هاى آن كس را براى ما بنويس كه تا روز رستاخيز در آن ماه روزه داشته، يا در عبادت تو كوشيده است . |
|
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر ! خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند. *** میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع. اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود. **
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار. و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد. سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند. آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید. ***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است. میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند. میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است. عرفان نظرآهاري |






