تبليغاتX
خدایا یاریم کن...

بسم الله الرحمن الرحيم .... اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن .... صلواتك عليه وآله ... في هذه الساعه و في كل ساعه .... وليا و حافظا .... و قائدا و ناصرا .... و دليلا و عينا .... حتي تسكنه ارضك طوعا .... و تمتعه فيها طويلا.
   
     
 

بنال اي دل كه دنيا را بقا نيستچو آرامش در اين دار فنا نيست

بنال اي دل نماند جاودانهبه جز هجر و نواي عاشقانه

بنال اي دل به لحن ناي داوودكه هر ناليدنش ذكر خدا بود

بيا تا از پي اش با هم بگرديمكه هر دو آشنا با آه و درديم

بنال اي دل كه يارم زار و خستهبه پشت پرده ي غيبت نشسته

بنال اي دل به هر صبح و به هر شامچو تنها اشك ريزد آن دلارام

بنال اي دل ز غمهايم گذر كنكه تنها ناله بر آن منتظر كن

بنال اي دل كه يارم در نماز استسراپا ناز و در حال نياز است

بنال اي دل كه بس آزرده ام منكه رد پاي اوگم كرده ام من

نشانم ده حريم سامرا رامگر پيدا كنم آن دلربا را

بنال اي دل گل بي خار من كو؟  نشينم چون بنفشه بر لب جو

مگر عكس رخش در آب بينمدگر او را مگر در خواب بينم

كه من آلوده ام او پاك و معصوماز اين رو گشته ام ناكام و محروم

بنال اي دل چو آيد بوي نرگسبخوبي عطر او را مي كنم حس

خدايا در فراقش ناله تا كي؟ به سينه داغها چون لاله تا كي؟

خدايا رازها در پرده تا كي؟ ز غيبت قلبها آزرده تا كي؟

بنال اي دل بگو با شور و فريادكه يا مهدي جهان پر شد ز بيداد

كجائي اي گل زهرا كجائيتو اي مهر آفرين لطف خدايي

به اميد روز ظهور

التماس دعا

  لینک | ادامه متن...جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386| 11:45 |نویسنده:لیلا  | 

یکی از مریدان حسن بصری ، عارف بزرگ ، در بستر مرگ استاد از او پرسید :

 "مولای من ، استاد شما که بود ؟ "

حسن بصری پاسخ داد : " صدها استاد داشته ام  و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز شاید  برخی را از قلم بیندازم . "

 

: "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "

 

حسن کمی اندیشید و بعد گفت : " در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.

اولین استادم یک دزد بود.در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد.

 

حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند.

 

یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله  فردا دوباره سعی می کنم. "

 

مردی راضی بود و هرگز او را افسردهء ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه ء راه را می داد. "

 

: " نفر دوم که بود ؟ "

 

: " نفر دوم سگی بود .  می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید.  او هم تشنه بود .اما هر بار  به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب.

 

سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد ، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه ، تصویر سگ دیگر محو شد. "

 

حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: " و بالاخره ، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست ، به طرف مسجد می رفت .پرسیدم : خودت این شمع را روشن کرده ای ؟ دخترک گفت بله . برای اینکه به او درسی بیاموزم ، گفتم : " دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ،  خاموش بود ، می دانی شعله از کجا آمد؟ "

 

دخترک خندید ، شمع را خاموش کرد و از من پرسید : " جناب ، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود ،  کجا رفت ؟ "

" در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. کی شعلهء خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود ؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع  ، در لحظات خاصی آن شعلهء مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید . از آن به بعد،  تصمیم گرفتم  با همهء پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم ؛ با ابرها ، درخت ها ، رودها و جنگل ها ، مردها و زن ها . در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله ، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام  و هنوز هم هستم . آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند. "

  لینک | ادامه متن...شنبه یکم اردیبهشت 1386| 14:17 |نویسنده:لیلا  | 

 

   
خداوندا به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام تو خیزد
بدان خونی که در پای تو ریزد
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفتها روشنی بخش
 

3 صفحه نخست
3  پست الکترونیک
3 آرشیو وبلاگ
3 طراح قالب ( U . M . S . A )

 

 

سایت پیامبر اعظم (ص)
آرشیو پیوندهای روزانه

<bgsound src="mms://70.86.49.34/20/12/71/548.wma" loop=infinite>

" اباصالح... "

خدا .... بر من مزن رنگ تباهي را ...بيا ، با من باش ... كه من را جز تو ، اي پروردگار آسمانها آشنايي نيست ....از آن هنگام ... كزاين ، تار و پود آلوده قلبم رخت بربستي ، دلم تار است، چشمم بي فروغ افتاده ، بر هستي ... و من بيگانه هستم ...با خودم ... با شوق ... با هستي ...خدا ... اي آخرين فرياد ... بيا ......

استاد صفایی حائری(ع-ص)


*شوق وصال*

*صبح صادق*

*پيامبر*

*سجاده نور*

*دنياي دو روزه*

*در انتظار ظهور آقام*

*عشق الهي*

*خداي آسموني من*

*الماس کویر*

*حسین تشنه لب*

*آي سي تي جوخواه یزد*

*کوثر*

*منتظر*

*عاشق*

*یگانه منجی*

*عاشقان یوسف فاطمه*

*ساده بگویم*

*ادبی*

*امام مهدی (عج)*

خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385

عمومی
مناسبت
مذهبی
داستان و حکایت
احادیث


 
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
 

 

 

 

استفاده از مطالب و عکسهای این وبلاگ با ذکر منبع آزاد می باشد.
 Copyright © 2005
yariamkon.blogfa.com . All rights reserved