|
خدایا چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی در خود می پیچم و بغض می کنم چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده ای خدای بزرگ توئی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای به من نیز بیاموز ایستادن و رهائی را پرواز و روشنائی را تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ای خدای بزرگ ای خدای متعال و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد من درمانده تشنۀ محبّت توام صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم خدایا ای خدای بزرگ و مهربان نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند یاارحم الراحمین |
|
****
****
|
|
شبی بر سر مد اي شنيدم كه شبي بر سر مُد*** دختري با پدرش بود به جنگ پدر از روي نصيحت مي گفت*** كه نكن پيروي از راه فرنگ مرو از خانه برون بي چادر*** بر تن خويش مكن دامن تنگ اي بسا گرگ كه در جامه ي ميش***بهر صيد تو نوازد آهنگ نكنند اين دغلان از دغلي*** بهر اغفال تو يك لحظه درنگ دختر از روي تعرض گفتش ***آنچه تو گويي بود جمله جفنگ باش خاموش دگر ياوه مگو*** كه تو پيري و بري از فرهنگ مدتي شد سپري زين جريان*** تا كه يك شب پسري گوش به زنگ با سخنهاي زيبنده ي عشق*** با بيانات دل انگيز و قشنگ همچو آهو به سخن رامش كرد*** از ره حيله چو روباه زرنگ گوهر غفلت او را زد و برد***كرد دامان وي آلوده به ننگ همچناني كه به خود مي باليد*** زير لب زمزمه كرد اين آهنگ صيد با پاي خود افتاد به دام*** مرغ با ميل خود افتاد به چنگ |
|
خدايا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقيقت بگشايم... خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکهديری است دراين قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم... خدايا..پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگهدارم ..... خدايا...توخود می دانی که بدترين دردبرای يک انسان دورماندن ازحقيقت خويشتن ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است...پس توای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم.... خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد می زنم: خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...
|
|
|







